دریچه نگاه

:: دریچه نگاه

از نظر من هرکی دنیا رو از دریچه درونی خودش می بینه.... کسی که تو دورن خودش دروغ گوئه فکر می کنه همه دروغگو هستن...کسی که خائنه یا پتانسیل خیانت رو داره شکاک به طرف مقابلش و فکر می کنه اونم خیانت می کنه ( البته این با بحث اینکه ادم چیزی از طرف دیده باشه و شکاک بشه یــا بحث غیرت اینا فرق داره هااا) 

دیشب شب بدی بود. یکی از دوستای مشترک برام مسائلی روشن کرد که کلی از اینکه فکر می کردم دوستی نزدیک تر از خواهر ما چقدر پاک و صادقه بدم اومد. فهمیدم چقدر ساده ام...و البته صادق! 

دیگه در این مورد حرفی نمی زنم... 


پ.ن: تا حالا وقتی پسرا می گفتن دخترا کافیه  یکیو پیدا کنند دیگه اخلاقشون کاملا عوض میشه و دوستاشون نمی شناسن بهم برمی خورد و همیشه طرفداری هم جنسام می کردم و رو جنسیتم تعصب داشتم اما دیشب فهمیدم حقیقته تلخیه که راجع به بعضی خانوما پیش میاد... کلا پرونده داشتن دوستی صمیمی و  ابجی و کمک بهم و درد و دل شنیدن رو بستم گذاشتم کنار... خودم که اهل خیلی دردودل کردن نیستم. خیلی حرفارو جز خدا کسی نمی دونه باقی رو مادرم. ولی صبورانه درد و دل شنیدم. گریه کرد گریه کردم. و کلی مسائل دیگه که گذشت.


لعنت به ادمایی که با ضربه اشون باعث میشن دیگه بعد از اونا ادم همون خود قبلیش نباشه. عوض بشه... عوض شدم!

منبع : خاطرات متهم ردیف اول...دریچه نگاه
برچسب ها :

اهداف

:: اهداف

از جمله اهداف مهم امسالم که می دونم با خواست و اراده خدا حتما بهشون میرسم پیدا کردن کار مناسبیه.

پارسال یکسری موقعیت های کاری را خودم رد کردم که محیطش یا شرایطش مناسب نبود. 

کسی که هنوز کارمندش نشده بودم ولی وقت و بی وقت حتی تو روزای تعطیل هم پی ام و اس ام اس میداد و گیر میداد کجایی؟ چیکار می کنی و این چنین سوالات نامربوطی که بهش ربطی نداره و به طور کاملا اشتباهی سعی داشت بهم نزدیک می شد و حتی هدفش هم نمی گفت...هرچی هم تذکر می دادم گوشش بدهکار نبود و همین باعث شد ردش کنم.

من خوشم نمیاد کسی بخواد تو زندگیم سرک بکشه و حق طبیعیمه برا خودم یه حریم شخصی داشته باشم؛ با این وجود انقدر بسته و کهن فکر هم نیستم که مثلا وقتی هدف از اینطور سوالای طرف رو بدونم یا با اولین پرسش که به بحث جلسه امون ربطی نداره همه چیو خراب کنم و گارد بگیرم. مثلا استاد راهنمام اهدافم پرسید و حتی در مورد مساله ازدواج هم پرسید!!!! منم خیلی راحت بهش اهدافمو گفتم. چون هدفشو قبلش گفت. گفت که هدفم کمک بهت برا انتخاب بهترین موضوعه. بدونم ازدواج برات مهمه یا خارج. که اگر هرکدوم مهم تره باید موضوعت جوری باشه که مثلا تو ایران طرفدار داشته باشه یا راحت تر فاند بگیری... و منم بهش محترمانه گفتم. 

البته تا جایی میذارم ادمای اطرافم هم ازم اطلاعاتی داشه باشن که کنجکاویشون کمتر شه ولی کسی که پاشو از گلیمش دراز تر کنه انتظار نداشته باشه که کاری برای حفظ حریم شخصیم نکنم. هرچند شخصیتم ارومه و با دادو  هوار کارمو پیش نمی برم و با سکوت و دور شدن از ماجرا و رد کار و کلاس ها از خودم و حریم شخصیم دفاع می کنم.


اما امسال باید صبور تر باشم...

استاد راهنمام ایده اش اینه یا درس یا کار! با یه دست چند هندونه برداشتن کار سختیه.

ولی نظر من اینه که اگر ارشد تموم شه و من هنوز تجربه کار عملی نداشته باشم خیلی خیلی فاجعه است. اینکه تو سن 23 سالگی بخوای با پول تدریس خصوصی که گاهی هست گاهی نیست و پول بابا گذرون زندگی بچرخونی فاجعه تر از فاجعه است.

شاید عملکرم بیاد پایین تر؛ شاید کمتر دانشگاه بیام و کلاسام یه خط در میون بشه؛ همه این احتمالات هست؛ ولی لازمه همه جنبه های زندگی باهم بالا بره نکه یکی برسه به 80 از 100  و اون یکی جنبه ها صفر و زیر صفر باقی بمونه...

منبع : خاطرات متهم ردیف اول...اهداف
برچسب ها : فاجعه ,باشه ,خیلی ,مثلا ,حریم ,حریم شخصیم ,استاد راهنمام ,ربطی نداره

سال نو مبارک

:: سال نو مبارک
اواخر سال  94 برام مثل اواخر امتحانات بود...خسته شده بودم و نفسم گرفته بود
اما رفتن به سفر اون هم بدون هیچ برنامه ریزی درسی در حین سفر دقیقا برام مثل تعطیلات یک هفته بین دو ترم بود و خیلی خوش گذشت خدا رو شکر...
ان شالله امسال سال خیلی خوبی باشه برای هممون.. طلبیدن امام رضا (ع) تو عید برام نشانه بزرگ و خیلی خوبیه...
راستش نمی دونم درسته این بنویسم یا نه ولی میگم
وقتی تو حرم امام رضا (ع) بودیم و دعا می کردیم گفتم ان شالله دعاهامون برآورده بشه سری بعدی که میایم پیش آقا برای شکرگذاری حاجاتمون بیایم دست بوسیشون.
دوستم گفت وا یعنی انقدر دیر بیام پیش امام رضا؟!
گفتم چرا دیر باشه؟ میشه دعاهامون زود برآورده بشه همون لحظه نگاه حرم کردم و گفتم یا امام رضا من با خانواده بطلب عید بیایم دست بوسیت و شکر گذاری دعاهای برآورده شدمون.
حالا هم طلبیدن مارو..این برام خیلی خوشحال کننده است. درسته خیلی دعا کردم که انصافا دم خدا گرم رومو زمین ننداخت و رو سفیدم کرد تو برآورده کردن حاجات اونایی که التماس دعا ازم داشتن...
ان شالله امسال هم با این دفعه پیش امام رضا (ع) رفتن حاجات اونایی که این دور ازم التماس دعا دارن و حاجات دل مامان بابام و خواهرم و خودمم برآورده بشه مطمئنم میشه من به وساطت امامم پیش خدا ایمان و یقین دارم:)

ان شالله تو این سال جدید هدیه زیبای خداوند واسه همتون و خانواده هامون طول عمر طولانی هماه با سلامتی کامل عزت خوشبختی آرامش موفقیت و خوشحالی باشه:)
آمین

پ.ن1: تو تعطیلات به تنها چیزی که فکر نمی کردم موضوع در حال تعویض سمینار پروژه بود که استادم برام pm دادن تو تلگرام راجع به موضوعت فکر کردم و یه سری پیشنهادهایی دادن.
حالا من که اصلا فکر نمی کردم هنگ کرده بودم و مدام به عکس تلگرامم نگاه می کردم که یه عکس کارتونی جوجه در حال زبون درازی هست و هی سوال می کردم الان عکسم بد بود؟!
کلا فان بود برام به این رسیدم که وقتی مشکلیو به حال خودش بذاری بعد آروم شدن راه حل اسون تر پیدا میشه

منبع : خاطرات متهم ردیف اول...سال نو مبارک
برچسب ها : برام ,برآورده ,امام ,خیلی ,شالله ,حاجات ,حاجات اونایی ,شالله امسال

عصبی

:: عصبی

جدیدا عصبی و به شدت زودرنج شدم...می دونم تاثیرات دل شکستنه است...ولی نمی خوام اینجوری باشم. ناراحتم از اینکه چرا با ادمیای مزخرف تو زندگیم یرخورد دارم و سر و کله می زنم...

امروز به خاطر یه کتاب مجبور شدم یه روزمو فلج کنم و برم انقلاب.

حال و حوصله وایستادن نداشتم و واسه همین منتظر شدم 3 تا BRT  برن و چهارمی که شد نوبت صف رسید به من که برم داخل واسه نشستن.

طبق معمول هندزفیری تو گوشم بود و اصلا حواسم به اطرافم نبود. همین که خواستم وارد اتوبوس بشم یکی با خشم بازوم گرفت. شوکه شدم و برگشتم که دیدم یه خانومه بهم گفت تو صف نبودی و نباید بری و ... منم با ارامش گفتم چرا تو صف بودم. دوباره با لحن بدتری گفت نبودی که بر اثر ادرنالینی که تو خونم به خاطر اون برخورد زننده اش (گرفتن دستم) به وجود اومده بود نتونستم خودم کنترل کنم و با صدای محکم و بلند گفتم 4 ساعته تو صفم مگه خدا نداری؟! که خانومی که مسن تر بود و خیلیم زیبا بود گفت چرا تو که با من تو صف بودی و شروع کردن به حرف زدن در مورد صف و قضاوت و غیره با باقی خانوما ؛ منم رفتم نشستم و همچنان به اهنگ پلی شده تو گوشم گوش دادم و خانومه هم کل مسیر ساکت نشست.

هرچند که بعدا پشیمون شدم که چرا بلند صحبت کردم ولی اصلا لحن و کارش درست نبود. جوری دستم گرفت که انگار دزد گرفته!

انقلاب هم کتاب به سختی و بعد کلی این کتاب فروشی اون کتاب فروشی رفتن پپیدا شد. دیگه حال نداشتم تا امیرکبیر برم مدرک درسم بگیرم و برگشتم.

امروز فرداست ک دانشگاه مدرک کارشناسیمم بخواد و من حتی برا گرفتنش برنامه نریختم:|

همش تو اوج ارامش یکوو گریه ام می گیره. برام سنگینه این ماجراهای چند وقته... استرسم بیشتر کرده.

از اون بدتر هم تعویض غیره منتظره استاد راهنمام و به مراتب موضوع سمینارم که تازه خودم فهمیدم! برامون بریدن دوختن تنمون کنن دیگه:|

یه دانشجوی دکترا هم اصلا از من خوشش نمیاد و  دنبال اینه که همه رو علیه ام کنه:| حالا دوستم گفته سعی می کنه یکم اون از این حالت دربیاره امیدوارم بتونه. سخته بخاطر اینکه از x بدش میاد و فکر می کنه من هنوز دوست اون ادم نامرد x هستم برا منم دردسر درست کنه.

خلاصه اش کنم دارم از همه طرف می کشم.

التماس دعای شدید

اما هوا خیلی اردیبهشتی عالیه هاااا

منبع : خاطرات متهم ردیف اول...عصبی
برچسب ها : کتاب ,اصلا ,کتاب فروشی

کلاس عملی

:: کلاس عملی
چهارشنبه ها کلاس عملی داریم... البته کلاس خودمونی فوق برنامه است و فقط برای بچه های گروه هست.

سر این کلاس یه حس همکاری و کمک به همدیگه دیده میشه. صمیمیت ها داره کم کم بیشتر میشه و کلا همو بیشتر می شناسیم. خیلی موقع ها از کسایی که انتظار یه رفتارایی رو ندارم رفتارهایی رو می بینم که متوجه میشم با وجود این همه تلاش و کاری که رو خودم و شخصیتم می کنم چقدر دچار قضاوت زودهنگام میشم...
اصلا انتظار نداشتم از کسی که از من خوشش نمیومد ولی وقتی فهمید یکی از قطعاتم کمه قطعه ای از خودش رو بهم بدون توقع و منت بده...
انتظار اینم نداشتم از کسی که فکر می کردم خیلی هوای همو داریم و خیلی دختر خوبیه موقع گروه بندی اسم تمام افراد رو اورد که تو گروهش باشند منهای من. باورم نمیشد اینجوری برخورد کنه!
و خیلی چیزای دیگه...
چند روز پیش واسه کاری که قبلا فرم پر کرده بودم باهام تماس گرفتن و امروزم دوباره زنگ زدن که برای همکار تایید شدید و خلاصه موافقت کردم که برم...دوباره فرمیو پر کردم تا بره واسه مراحل بعدی :)
موندم چجوری این همه کاریو که واسه خودم به وجود اوردم هندل کنم:)))
خدایا کمکم کن
منبع : خاطرات متهم ردیف اول...کلاس عملی
برچسب ها : کلاس ,خیلی ,واسه ,کلاس عملی

تقلب

:: تقلب

امروز استاد وقتی کوییز های تصحیح شده رو به دو تا از پسرا دادن تا وارد لیست کنن و بعد بهمون بدن دیدم یکی از کوییز های من و دوستمو به دلیل تشابه، نمره کاملش خط زده شده و صفر رد کردن:( و رو برگه هر کدوممون نوشتن تشابه با فلانی...

حالا بماند که برگه ها رو دست به دست چرخوندن و همه دیدن تا رسید به دستمون... ولی وقتی دیدم انگار اب جوش رو سرم ریخته باشن... خیلی خجالت کشیدم و ناراحت شدم... حالا درسته که ما باهم سر امتحان مشورت می کنیم ولی معمولا از رو جزوه می نویسیم و این تشابه به دلیل تقلب از رو هم نبوده و فقط یه تشابه بوده چون جفتمون کپی جزوه نوشتیم و نکات جزوه رو هم معمولا یکیمون می نویسه و اون یکی عکس می گیره و یه جلسه در میون هر کدوم می نویسیم. هرچند اگر اینم بگم باز هم به نوعی تقلبه!!!

به هرحال مهم نیست مهم اینه که استاد تنها استاد این درسم نیستو  استاد راهنمام هم هستن و نمی خوام دیدگاهشون راجع بهم عوض بشه. نمی خوام هم نمره این درسمو و معدلمو از دست بدم.

از شدت خجالت حتی روم نشد بعد کلاس در مورد یه سری کارای دیگه برم و باهاشون صحبت کنم...

حالا نامردا چرا برگه امونو دست به دست چرخوندن؟!


امروز یکی از بچه ها که خیلی نمیاد و کسی نمی شناستش اومده بود و باهام صحبت می کرد و در این حین احدی نموند که نیاد و سلام و علیک نکنه و جالب اینجاست که یکی از هم کلاسیام که خیلیم کمکم می کنه با ایشون دست دادو حرف زدن و حال و احوال و بعدشم رفتن. بعد میون حرفام اسمی ازش بردم که همین بنهد خدایی که خیلی نمیاد دانشگاه گفت ایشون کین؟ گفتم مگه حالو  احوال نکردین؟! مگه همو نمی شناسین؟! گفت نه ایشون به واسه شما و به خاطر شما باهام حال و احوال کردن.

من:|

سری پیش هم وقتی همین بنده خدا اومده بودن دانشگاه یکی از بچه ها که همیشه بهم سلام می کردو  کلا تحویل می گرفت همینکه حرف زدن ایشون با من دید دیگه بعد از اون رفتارش سرد شد:|

من موندم چشونه...


پ.ن1: خیلی این چند وقته افت کردم و باید جبران کنم. دیگه خسته شدم از خودم...نمیخوام سقوط کنم...این همه ارزوی این موقعیت داشتم نمی خوام از دستش بدم. چرا باید به فکر این باشم کاش ارشد نمی خوندم یا انصراف بدم!!!!

خسته شدم بس که حالم بده. بس که همش ناراحتم...تقریبا همه متوجه این حال خراب یا افت کاری و درسیم شدن... من متنفرم بخوام ناراحتیمو بروز بدم  و باید جبران کنم. باید از نظر درسی سمیناری پروژه ای تمرین و همه جوره بهتر از خود قبلیم بشم...

لعنتی خودتو جمع و جور کن دیگه...




منبع : خاطرات متهم ردیف اول...تقلب
برچسب ها : ایشون ,استاد ,خیلی ,برگه ,احوال ,خوام ,باید جبران ,خیلی نمیاد

سوتی

:: سوتی
ننوشتن این مدتم به این معنی نبود که چیزی واسه نوشتن نبود...فقط هوای دلم مثل هوای شهرم ابری و بارونیه و دست و بالم به خیلی از کارا نمیره...

امروز یه سوتی خیلی فاجعه ای دادم... قضیه از این قرار بود که من و دوستام می خواستیم دیگه جمع کنیم و از دانشگاه بریم و از اونجایی که دیگه تو آزمایشگاه من کسی نبود در قفل کردم...
هنوز نرفته بودیم و تو همون طبقه منتظر رسیدن اسانسور بودیم که دوست دیگه ام اومد و وقتی بهش گفتم در قفل کردم با عجله کلیدم گرفت بره تا قبل اینکه اسانسور به طبقه ما برسه در باز کنه و کلید برگردونه (کلید خودشو تو ازمایشگاه جا گذاشته بود) عجله ای کلید یجورایی برام پرت کرد و چون فرصت خداحافظی نداشتیم برام از دور ماج فرستاد.
منم در جوابش اومدم پاسخ ماچشو بفرستم که در این حین یکی از پسرای هم رشته ای از اتاق استادی که دقیقا رو بروش بودم خارج شد و من تو این حین دید:(
خلاصه که دوستم شروع به حال و احوال کرد و من که همیشه باهاش حرف می زدم و ازشون کمک می گرفتم از خجالت و البته خنده بدون حرفی وارد اسانسور شدم.

پ.ن1: مهلت سمینار به نسبت پارسال 3 ماه جلو اوردن و من هنوز موضوعم معلوم نیست.
پ.ن2: روز پدر پیشاپیش مبارک ایشالا همشه سایه پدرتون سالم و سلامت بالای سرتون باشه بابای منم همینطور الهی آمین
پ.ن3: خدایا هوای حوصله ام ابری ست...

منبع : خاطرات متهم ردیف اول...سوتی
برچسب ها : هوای ,نبود

حوزه کاری

:: حوزه کاری

تو یه گروه مربوط به حوزه کاری سمینار پایان نامه ام عضوم. چند روز پیش پی ام گذاشتم که اگه کسی این موضوع کار می کنه یا مقالاتی داره جهت همکاری بذاره...

دیشب هم یاداوری کردم برام مهمه...

حالا همون دیشب که یه پسر اومد و واقعا حوزه کاریش بود و بهم دو تا مقاله داد به کنار...

امروز یکی دیدم اومده و اولین سوالش بعد سلام خوبی؟ استادت کیه است!

استادم گفتم ولی تعجب کردم!!!! معمولا خودم اول دانشگاه می پرسم اگر اساتید دانشگاه برام اشنا باشن میام استاد می پرسم واسه همینم اول نوشتم شما دانشگاهتون کجاست؟!

ک شکلت خنده گذاشت و نوشت هم دانشگاهی هستیم و بعد رفتم رو عکسش و دیدم بله و من چقدر بی دقتم راجع به اسم و عکس افراد!!!! البته اسم کوچیک بود و طبیعیه من اسم کوچیک همه رو ندونم ولی انصافا فامیلیشم نمی دونستم.

خخخ چقدر خندیدم خودم به این ماجرا حالا معوم نیست اون چقدر خندیده:))

بعدشم بحث درسی و استادی بود که گفت ورودی چندین؟؟ با تعجب نوشتم ورودیمو (چون هم ورودی هم هستیم!) که گفتن اخه ترم پیش با ما نبودین گفتم شاید هم ورودی نباشیم گفتم چرا یه درس داشتم که با شما بود گفت بله که کلا نمیومدین

کلا این بار هم خندم گرفت. دیدن خودم از زاویه دید نفر سوم باحال بود... اره کلا نسبت به کلاسای اول صبح و حفظی تنبلم


منبع : خاطرات متهم ردیف اول...حوزه کاری
برچسب ها : ورودی ,چقدر ,گفتم ,حوزه ,حوزه کاری

خسته

:: خسته

اخر سالی خیلی خسته ام.   هم جسمی هم روحی.. 

دلم گریه می خواد... به قدری که سبک بشم

فقط می خوام تو مسافرت استراحت کنم.برام حل تمرین درس ویس سمینار مهم نیست و هیچی با خودم نمی برم انگار که یه ادم فارغ از درسم!

التماس دعا 

سال نوتون پیشاپیش مبارک 

ایشالا سالی پر از خوشبختی خوشحالی موفقیت سلامتی در کنار عزیزاتون پیش رو داشته باشین و خدا مهمون دلای مهربونتون باشه 

آمین

منبع : خاطرات متهم ردیف اول...خسته
برچسب ها :